جنگی که بود، جنگی که هست
 ماجراي سيد نوراني و شماره تلفني كه در خواب داد!

عملیات والفجر مقدماتی تمام شده بود. از این که نتوانسته بودیم در عملیات شرکت کنیم ناراحت بودیم. سردار شهید الیاس حامدی معاون گردان صاحب الزمان(عج) رادیو کوچکی داشت که اخبار جبهه ها را از آن پیگیری می کرد.

یک روز که موج رادیو را می چرخاند بر حسب اتفاق رادیو عراق را گرفت. وقتی گوینده اعلام کرد که با چند نفر از اسرای ایرانی قصد مصاحبه دارد شهید حامدی کمی مکث کرد تا از اسرا خبری کسب کند. بعد از چند لحظه اسیری خود را اهل اندیمشک معرفی کرد و گفت: با شماره تلفنی که اعلام می کند خبر سلامتی او را به خانواده اش برسانیم. شهید حامدی شماره تلفن را یادداشت کرد و گفت: بیا برویم به خانواده اش خبر بدهیم...

بنا به دلایلی آن روز نتوانستیم خبر سلامتی آن برادر را به خانواده‌اش برسانیم. شبِ همان روز شهید حامدی دو سید نورانی را در خواب می بیند که به او می گویند: چرا خبر سلامتی اسیر را به خانواده‌اش نرساندید؟ این اسیر پسری به نام عباس دارد که دیشب تا صبح برای پدرش گریه کرده است. آن دو سید بزرگوار به شهید حامدی می گویند: شماره تلفنی را که یادداشت کرده‌اید اشتباه است و شماره تلفن صحیح را به الیاس می دهند. صبح وقتی شهید حامدی خواب را برایمان تعریف کرد مو در بدنمان سیخ شد.

وقتی به اندیمشک رسیدم اول شماره تلفنی که آن اسیر اعلام کرده بود را گرفتیم، دیدیم کسی جواب نمی دهد. من گفتم بهتر است همان شماره ای را بگیریم که در خواب به شما الهام شد.

همین کار را کردیم، پیرمردی جواب ما را داد. بعد از احوالپرسی آدرس او را گرفتیم و به اتفاق هم به سمت منزل این مرد که عربی تکلم می کرد رفتیم. وقتی الیاس ماجرای خواب را برای ایشان تعریف کرد ،به خصوص در مورد اسم پسر کوچک اسیر و گریه ی شب گذشته اش مطالبی را گفت و آن مرد عرب بلند شد و گفت: تا امروز شک داشتم ولی دیگر باورم شد که شما سرباز واقعی امام زمان (عج) هستید.

|+| نوشته شده توسط زهرا علي رمضاني در دوشنبه هجدهم دی 1391  |
 رضایی بزنم یا می زنی!؟

همواره رعایت سلسله مراتب نظامی به ویژه در برگزاری جلسات عملیاتی بسیار با اهمیت است و باید با تدابیر ویژه از ورود نیروهای غیر مسئول به جلسات جلوگیری کرد تا اسرار نظامی حفظ شود.

جلسه فرماندهی در یکی از مقرها تشکیل می شد. دستور رسید. هیچ کس بدون کارت شناسایی وارد نشود. من به اتفاق یکی از بچه‌هایی که بچه یزد بود نگهبانی دم در را به عهده گرفتیم.

کنترل کارت ها به عهده من بود. فرماندهان یکی یکی با نشان دادن کارت شناسایی وارد محوطه می شدند و از آنجا به محلی که جلسه برگزار می شد، می رفتند.

نگاهم به در بود. یک ماشین جیپ جلوی در نگهبانی توقف کرد. قصد ورود به محوطه را داشت.

جلو رفتم و گفتم: "لطفا کارت شناسایی."

گفت: "ندارم."

گفتم:"ندارید؟"

گفت:" نه ندارم."

گفتم:" پس باعرض معذرت اجازه ورود به جلسه رو هم ندارین!"

دستش را روی شانه راننده زد و گفت: "حرکت کن:

جلویش ایستادم و گفتم:" کجا؟"

گفت:"تو محوطه"

گفتم: "نمی شه"

گفت: "بهت میگم بروکنار."

گفتم:"نه آقا نمیشه."

گفت:"چی چی رو نمیشه، دیرم شد."

محکم واستوار جلویش ایستادم و به دوستم گفتم:

"آماده باش هر وقت گفتم، شلیک کن."

دوستم اسلحه رابه طرف ماشین گرفت و با لهجه زیبای یزدی دو سه بار گفت: "رضایی بزنم یا می زنی؟ رضایی بزنم یا می زنی؟"

وقتی راننده جدیت مان را دید گفت: "حاجی، این آقای بسیجی، شوخی سرش نمی شه!"

دست برد. داخل جیبش و کارتش را بیرون آورد و گفت: "بفرمایید این هم کارت شناسایی!"

مشخصات کارت را با دقت خواندم:

نوشته بود:

"حاج حسین خرازی.

گفتم:"ب ب ببخشید آقا من فقط به وظیفه ام عمل کردم."

حاجی خندید وگفت :" آفرین بر شما رزمندگان، وظیفه شناس"

بعد از آن هر وقت مرا می دید. می خندید و گفت: "رضایی بزنم یا می زنی؟"

|+| نوشته شده توسط زهرا علي رمضاني در دوشنبه هجدهم دی 1391  |
 بچه‌ها ببخشید اون شب بهتون آب ندادم، به خدا نداشتم...

شهید «مجید پازوکی» برای بچه‌های تفحص نام آشنایی است؛ او یکی از بسیجیان غریب و گمنام هشت سال دفاع مقدس بود که بعد از پایان جنگ نیز راهی مناطق عملیاتی شد و تا پای جان به دنبال پیکر مطهر همرزمان شهیدش بود. مجید هم مزد زحماتش را گرفت و در منطقه فکه در حالی که مسئول تفحص لشکر 27 حضرت رسول(ص) بود به قافله شهدا پیوست.

 هر وقت از جستجو برمی‌گشتیم، قمقمه من خالی بود اما قمقمه مجید پازوکی پر بود، لب به آب نمی‌زد، انگار دنبال یک جای خاص بود.

نزدیک ظهر روی تپه کوچک در فکه نشسته بودیم، حالت مجید خیلی عجیب بود، با تعجب به اطراف نگاه می‌کرد، یکدفعه بلند شد و گفت: «پیدا کردم، این همون بلدوزره است!»، بعد هم سریع به آن سمت رفت.

در کنار بلدوزر یک خاکریز کوچک بود، کمی آن طرف‌تر یک سیم خاردار قرار داشت، مجید به آن سمت رفت، انگار اینجا را کاملاً می‌شناخت!

خاک‌ها را کمی کنار زد، پیکر دو شهید در کنار سیم خاردار نمایان شد، مجید قمقمه آب را برداشت و روی صورت شهدا ‌ریخت، آب می‌ریخت و گریه می‌کرد و می‌گفت: «بچه‌ها ببخشید اون شب بهتون آب ندادم، به خدا نداشتم...».

مجید روضه‌خوان شده بود و ...

|+| نوشته شده توسط زهرا علي رمضاني در سه شنبه سی ام آبان 1391  |
 شما را به خدا کاغذ دور کمپوت‌ها را از قوطی جدا نکنید

بعضی از مواقع که خبرنگاران برای تهیه گزارش به خطوط نبرد می‌آمدند، اتفاقات جالبی رخ می‌داد. یک روز نوبت به همرزم بسیجی ما رسید. خبرنگار میکروفن را گرفت جلو دهانش و گفت:

«خودتان را معرفی کنید و اگر خاطره ای، پیامی، حرفی دارید بفرمایید.»

او بدون مقدمه و بی معرفی صدایش را بلند کرد و گفت:

«شما را به خدا بگویید این کاغذ دور کمپوت‌ها را از قوطی جدا نکنند، آخر ما نباید بدانیم چه می خوریم؟ آلبالو می خواهیم، رب گوجه فرنگی در می آید. رب گوجه فرنگی می خواهیم کمپوت گلابی است.

آخر ما چه خاکی به سرمان بریزیم. به این امت شهید پرور بگویید شما که می فرستید، درست بفرستید. اینقدر ما را حرص و جوش ندهید.»

خبرنگار همینطور هاج و واج فقط نگاه می‌کرد.

|+| نوشته شده توسط زهرا علي رمضاني در سه شنبه بیست و سوم آبان 1391  |
 قول می‌دهم شهید نشوم

قبل از عملیات کربلای یک در چادر فرماندهی گردان امام حسین (ع)‌ ـ لشکر ویژه 25 کربلا ـ تصمیم گرفتیم که سید جعفر (سید جعفر حجازی گلوگاه) را به خاطر اینکه دو برادرش شهید شدند در عملیات شرکت ندهیم.

از آنجا که سید جعفر در گروهان تحت فرماندهی نورمحمد کلبادی‌نژاد بود، اطلاع دادند این موضوع سید جعفر به عهده او گذاشته شود. آقا نور محمد چند شب مانده بود به عملیات، اسامی آنهایی که باید در عملیات شرکت کنند را خواند. وقتی سید جعفر دید اسمش در میان رزمندگان خط شکن نیست، بلند شد و گفت: پس من چی؟ آقا نور محمد به او گفت: جداگانه با شما صحبت خواهم کرد.

بعد از اینکه نفرات خط شکن در عملیات مشخص شدند، سید جعفر خودش را سریع به چادر فرماندهی رساند و گفت: حتماً شوخی می‌کنی! آقا نورمحمد گفت: نه! جدی می‌گویم. تصمیم از بالاست. چون دو برادرت شهید شدند و اگر خدایی ناکرده ...! سید جعفر حرف آقا نور محمد را قطع کرد و گفت: آن دیگر دست خداست ولی من از طرف خودم قول می‌دهم شهید نشوم!

آقا نور محمد خندید ولی قبول نکرد و او را فرستاد پیش شهید «منصور کلبادی»...؛ موقع حرکت، اشک در چشم‌های سید جعفر جمع شده بود و با بغضی که در گلویش داشت، برای آخرین بار به آقا نور محمد گفت: «بروید ولی من در آن دنیا شکایت‌تان را پیش مادرم زهرا (س)‌ خواهم کرد». آقا نور محمد با شنیدن این جمله جا خورد و گفت برو وسیله‌ات را جمع کن» اما به بچه‌ها سفارش کرد که شب عملیات هوای سید جعفر را داشته باشند.

وقتی عملیات شروع شد، تبادل آتش آنقدر زیاد بود که آقا نور محمد و سید جعفر هر دو زخمی شدند. آقا نور محمد از ناحیه دست و سید جعفر از ناحیه سر مجروح شد. از آنجا که آقا نور محمد جراحتش کمتر بود، زود مرخص شد و به خانه برگشت ولی سید جعفر هنوز نیامده بود. رفتم پیش آقا نور محمد و گفتم: سید جعفر چی شده؟ گفت: سالمه ولی من باور نکردم چون از چشمانش می‌خواندم دارد چیزی را از من مخفی می‌کند. بعد از چند روز خبر آوردند سیدجعفر در بیمارستان تبریز بستری است. من به همراه پدرش و چند نفر دیگر به تبریز رفتیم. وقتی به آنجا رسیدیم، دکترها گفتند دیگر چیزی نمانده تا شهید شود و ما هم از پشت شیشه اتاق آی سی یو، لحظات پروازش را نظاره‌گر بودی

|+| نوشته شده توسط زهرا علي رمضاني در دوشنبه بیست و دوم آبان 1391  |
 
 
 
بالا